تبلیغات
فرهاد خدایی - ناپلئون زیر پوست ها به وبلاگ من خوش آمدید◘برای بهبود مطالب لطفا به پست ها امتیاز بدهید◘نظر فراموش نشه♥ممنون
 
فرهاد خدایی
فرهاد خدایی.میهن بلاگ
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرهاد خدایی
نویسندگان
ناپلئون زیر پوست ها
پنجشنبه 28 شهریور 1392

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس ، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : ” خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم  ؟

پوست فروش پاسخ داد” عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید .” و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : “ او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . “  علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند . مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : ” باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : ” با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی ؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید ، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید . خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . ”

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : ” آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت ، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد . سکوتی طولانی  و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشدناگهان چشم بند او باز شد . او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست .

سپس ناپلئون به آرامی گفت :

"   حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون، داستان کوتاه، داستانک، داستان ناپلئون و دباغ، داستان کوتاه جالب، داستان خفن،
لینک های مرتبط :
شنبه 18 خرداد 1398 ساعت 08 و 26 دقیقه و 56 ثانیه

Stunning story there. What happened after? Thanks!
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398 ساعت 01 و 06 دقیقه و 15 ثانیه
erectile rehabilitation program http://viagralim.us erectile rehabilitation program !
Hi! This post couldn't be written any better! Reading this post reminds me of my good old room mate! He always kept chatting about this. I will forward this page to him. Pretty sure he will have a good read. Many thanks for sharing!
شنبه 13 بهمن 1397 ساعت 00 و 13 دقیقه و 19 ثانیه
Hello every one, here every one is sharing these familiarity, therefore it's pleasant to read this blog, and
I used to pay a visit this webpage everyday.
سه شنبه 18 دی 1397 ساعت 10 و 32 دقیقه و 05 ثانیه
Hi there, its fastidious article about media print, we all be aware of media is a wonderful source of information.
یکشنبه 2 دی 1397 ساعت 15 و 52 دقیقه و 59 ثانیه
The appropriate advice can prevent time and money.
جمعه 30 آذر 1397 ساعت 16 و 43 دقیقه و 39 ثانیه
I'm considering a wooden privacy fence.
پنجشنبه 26 مهر 1397 ساعت 09 و 17 دقیقه و 50 ثانیه
I'm really enjoying the design and layout of your website. It's a very easy on the eyes which makes it much more
pleasant for me to come here and visit more often. Did you
hire out a designer to create your theme? Excellent work!
سه شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 20 و 03 دقیقه و 10 ثانیه
Very good article. I will be facing some of these issues as well..
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 11 و 06 دقیقه و 10 ثانیه
I have been browsing online more than 3 hours today, yet I never
found any interesting article like yours. It is pretty worth enough for me.
Personally, if all site owners and bloggers made good content as
you did, the web will be a lot more useful than ever before.
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 19 و 37 دقیقه و 35 ثانیه
It's impressive that you are getting thoughts from this piece of writing as well as from our discussion made here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزارهای مورد نیاز
 
 
بالای صفحه
 
کلیه حقوق این وبلاگ برای فرهاد خدایی محفوظ است2013
به وبلاگ من خوش آمدید....برای همکاری در این وبلاگ با ما تماس بگیرید.باتشکر.فرهاد خدایی