تبلیغات
فرهاد خدایی - مطالب ابر داستانک به وبلاگ من خوش آمدید◘برای بهبود مطالب لطفا به پست ها امتیاز بدهید◘نظر فراموش نشه♥ممنون
 
فرهاد خدایی
فرهاد خدایی.میهن بلاگ
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فرهاد خدایی
نویسندگان
بزرگمهر حکیم در کشتی
پنجشنبه 28 شهریور 1392

بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساحل رسید مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر !!! از کجا میدانستی که نجات پیدا میکنیم بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمیدانستم اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید.





دسته بندی مطلب : سرگرمی، داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه زیبا، داستان بزرگمهر حکیم،
لینک های مرتبط :
شتر نقاره خانه
پنجشنبه 28 شهریور 1392

گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید.

برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت.

شتر در حالیکه به آرامی از کنار وی عبور می کرد گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه ام از این سروصداها بسیار شنیده ام!

 

منبع :

http://choulab.persianblog.ir





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : شتر نقاره خانه، داستان کوتاه، داستانک، داستان زیبا، داستان کوتاه زیبا،
لینک های مرتبط :
ناپلئون زیر پوست ها
پنجشنبه 28 شهریور 1392

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس ، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : ” خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم  ؟

پوست فروش پاسخ داد” عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید .” و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : “ او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . “  علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند . مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : ” باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : ” با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی ؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید ، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید . خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . ”

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : ” آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت ، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد . سکوتی طولانی  و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشدناگهان چشم بند او باز شد . او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست .

سپس ناپلئون به آرامی گفت :

"   حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون، داستان کوتاه، داستانک، داستان ناپلئون و دباغ، داستان کوتاه جالب، داستان خفن،
لینک های مرتبط :
شاعر و بهلول
چهارشنبه 27 شهریور 1392

 

شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!





دسته بندی مطلب : سرگرمی، داستان،کتاب ،رمان، سخنان بزرگان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه زیبا، بهلول، داستان های بهلول،
لینک های مرتبط :
پاکت 3
چهارشنبه 27 شهریور 1392

آقای بابو  به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود.

 

مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای بابو  بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای بابو  به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:

«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»



ادامه مطلب


دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه زیبا، داستان آقای بابو،
لینک های مرتبط :
مدیریت حضرت علی (ع)
چهارشنبه 27 شهریور 1392

شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳ فرزند دارم.

 

شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم  نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم  مجموع شتران را به ارث ببرند.

 

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند  متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این ۱۷ شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟

مدیریت بر اعداد

 

و بعد از فکر کردن زیاد  به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند.

 بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند.

حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم؟ گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم.هر کسی دوست دارد یک شتر اضافی تر داشته باشد .

 پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد (۹=۲÷۱۸) . به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد (۶=۳÷۱۸) و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد (۲=۹÷۱۸) .

و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر  حضرت بود.(۱۷=۹+۶+۲) .

مدیریت بر اعداد

تصمیم سازی و قضاوت درست از ویژگی های ضروری یک مدیر توانمند می باشد.





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه زیبا،
لینک های مرتبط :
فانوس و کشتی جنگی
چهارشنبه 27 شهریور 1392

« کشتی جنگی ماموریت یافته بود برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی طوفانی مانور بدهد هوای مه آلود سبب شده بود که کارکنان کشتی دید کمی داشته باشند . در نتیجه ناخدا در پل فرماندهی عرشه ایستاده بود تا همه فعالیت ها را زیر نظر داشته باشد .

پاسی از شب نگذشته بود که دیده بان روی پل فرماندهی ، گزارش داد : نوری در سمت راست جلوی کشتی به چشم می خورد .

 

• نا خدا فریاد زد : آیا آن نور ثابت است یا به طرف عقب حرکت می کند ؟

 

• دیده بان جواب داد : ثابت است ، که به این مفهوم بود که در مسیری هستیم که به هم تصادم خواهیم کرد .

 

• ناخدا به مامور ارسال علائم گفت : به آن کشتی علامت بده که رو در روی هم هستیم ، توصیه می کنم ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهید .

 

• جواب علامت این بود : شما باید ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهید .

 

• ناخدا گفت : علامت بده که من ناخدا هستم و آنها باید ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهند .

 

• پاسخ آمد : بهتراست شما ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهید .

 

• در این هنگام که ناخدا به خشم آمده بود ، تفی به زمین انداخت و گفت : علامت بده که از یک کشتی جنگی علامت فرستاده میشود ۲۰ درجه تغییر مسیر بدهید .

 

• پاسخ آمد : من فانوس دریایی هستم.

 

• آنگاه : کشتی تغییر مسیر داد »

 

(نقل از کتاب هفت عادت مردمان موثر ؛ استفان کاوی)





دسته بندی مطلب :
برچسب ها : کتاب هفت عادت مردمان موثر، استفان کاوی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه زیبا،
لینک های مرتبط :
کارمند اداره IBM
چهارشنبه 27 شهریور 1392

یکی از کارکنان شرکت « آی . بی . ام » اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد
.این کارمند به دفتر واتسون(بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام ») احضار شد و پس از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»تام واتسون گفت:
شوخی می کنید ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم !!!

farhad khodaei





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه زیبا،
لینک های مرتبط :
فقط یک بار
چهارشنبه 27 شهریور 1392

بزرگی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید

،پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...
.





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستاه کوتاه زیبا، داستان کوتاه جالب،
لینک های مرتبط : غوره نشدی...،
بینا و نابینا
سه شنبه 26 شهریور 1392

نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟
بینا : آری
نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟
بینا : تو حقیقتا
  نابینایی ؟!
نابینا : مادرزاد
بینا : چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم ؟!
نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی
!!

گیلاس





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان کوتاه جالب، داستان بینا و نابینا،
لینک های مرتبط : داستان،
تا سرحد مرگ...
سه شنبه 26 شهریور 1392

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.

پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را

دوست داری!؟

مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!

و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟

زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او

جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.

پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر

تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.

در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.

اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و

دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.

در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "

تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.

عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس

را در زندگی تجربه خواهید کرد.

سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستانک، داستان، داستان کوتاه زیبا،
لینک های مرتبط :
سگی با نام هاچیکو
سه شنبه 26 شهریور 1392

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.  هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال 1923 به دنیا آمد.

زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.  این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو  بود.



ادامه مطلب


دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : سگ وفادار، داستان، داستانک، داستان هاچیکو، هاچیکو،
لینک های مرتبط :
بهلول و خواب سنگین
دوشنبه 25 شهریور 1392

از بهلول پرسیدند : علت سنگینی خواب چیست؟

بهلول پاسخ داد : سبک بودن اندیشه، و هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر گردد ...





دسته بندی مطلب : سخنان بزرگان، داستان،کتاب ،رمان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستانک، داستان کوتاه فارسی، داستان زیبای فارسی، بهلول، داستانهای کوتاه،
لینک های مرتبط : زنگار،
جوان چاقو به دست و مسلمانان داخل مسجد
دوشنبه 25 شهریور 1392

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...





دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : جوانی با چاقو وارد مسجد شد، زیباترین داستان کوتاه، جالبترین داستانهای کوتاه فارسی، داستان کوتاه فارسی، داستانک، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط : سرگرمی،
سگ جدید
جمعه 22 شهریور 1392
شکارچی پرنده ،سگ جدیدی خریده بود.سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت.این سگ میتوانست روی آب راه برود.شکارچی وقتی این را دید نمیتوانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید.برای همین یکی از دوستانش را برای شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.او و دوستش شکار ار شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند بعد وی به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند.در تمام مدت چند ساعت شکار سگ روی آب میدوید و مرغابی ها را جمع میکرد.صاحب سگ انتظار داشت دوستش در باره ی این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند اما دوستش چیزی نگفت.
در راه برگشت او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد آره در واقع متوجه چیز غیر معمولی شدم:سگ تو نمیتوانست شنا کند!!!!!!!!



دسته بندی مطلب : داستان،کتاب ،رمان، سرگرمی، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزارهای مورد نیاز
 
 
بالای صفحه
 
کلیه حقوق این وبلاگ برای فرهاد خدایی محفوظ است2013
به وبلاگ من خوش آمدید....برای همکاری در این وبلاگ با ما تماس بگیرید.باتشکر.فرهاد خدایی